|
|
|
|
|
...سال ۱۳۷۷ ارشدم رو در یکی از دانشگاههای شمال کشور گرفتم .اون هم با بالاترین معدل و به عنوان نفر اول رشتمون.... بعد از خرید سربازی رفتم سر کار..شدم همه کاره یه شرکت دولتی...میلیونها تومن تجهیزات دولتی در اختیارم بود..قبل از من پیمانکارای اون شهر که همشون هم رییس روسای شهر و استانمون بودن با خیال راحت تجهیزات اداره رو می بردن سر کارای شخصیشون و درآمد نا مشروع کسب می کردن..من در اولین اقدام جلوی همشون و گرفتم و با مدیر عامل اون شرکت دولتی هماهنگ کردم و گفتم باید به حساب شرکت هزینه استفاده از تجهیزات رو واریز کنید تا اجازه بدم از تجهیزات فنی اداره استفاده کنید... برا همین اعتقادات دینیم و احترامی که برای اموال دولتی و بیت المال قائل بودم مورد خشم و غضب اون جماعت قرار گرفتم...کارشکنی و عدم همکاری پشت سر هم ترمز کارم شده بود..اما من به هیچ قیمتی حاضر نبودم از آرمانهای پاک خودم دست بکشم... بعد از چهار سال با رابطه بازی منی که هیچوقت نماز و روزم قضا نشده بود و نذاشته بودم احدی از موقعیت شغلی و اداری خودش سو استفاده بکنه رو گذاشتن کنار و یه فوق دیپلم معتاد از پرسنل خودمرو گذاشتن جای من فوق لیسانس..تازه اون هم با یه برچسب سیاسی...چون هدفشون حذف کردن من از اون سیستم بود.. گفتند از خونه مستقیم برو به محلهای کارت و بعد از کار برگرد خونه!!! سه ماه زمستان به همین شکل گذشت و من در سرمای طاقت فرسای زمستان که تمام استخوانهای بدنم می لرزیدند بدون داشتن اتاق و سر پناهی می رفتم توی محوطه تجهیزات و قدم می زدم یا مطالعه می کردم... دیگه معلوم بود که نمیخوان من وجود داشته باشم..به ناچار من هم کارم رو رها کردم و رفتم پی بی کسی و مظلومیت خودم..دیگه نه حقوقی داشتم و نه امیدی برای آینده... در یکی دیگه از شرکتهای همون مجمموعه آزمون استخدامی برگزار شد...از بین همه شرکت کننده ها شدم نفر اول...اما... روسای حراست گفتند ما نمی تونیم اجازه بدیم شما کار کنید... بعد از اون ماجرا با پای پیاده یه سفر رفتم کربلا و نجف...همه شکایتهام رو به ........گفتم و از خدا خواستم اونایی که باعث اذیت و آزارم شدند رو به سزای عملشون برسونه...و....بعد از رفتنم از اون اداره ...یکیشون دو تا از برادراش فوت شد...رییس ح.ر.ا.س.ت دخترش رو تو یه خونه تیمی با چند تا پسر دستگیر کردن...یکیشون برق گرفتش و .....دیگه نمیخوام بگم چه جوری همشون مجازات شدن... الان شش ساله بدون شغل و بدون بیمه و بدون هیچ در آمدی بصورت خصوصی کار می کنم و از صبح تا شب سگ دو می زنم و به سختی روزگار می گذرونم... اما هیچ وقت از رحمت خدا نا امید نشدم و نمیشم..و عقیده دارم خدا منو به سخت ترین وجه ممکن امتحان می کنه...همیشه این درس یادمه که مولایم امیر المومنین علی ( ع) هم در عین لیاقت و شایستگی ۲۵ سال در کنج خانه نشینی گرفتار شد... |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 7:58 توسط گمنام
|
|
||